Saeed SAMAN's NEW BLOG
06 | 2020/07 | 08
S M T W T F S
- - - 1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31 -

بی‌کرونا و باکرونا
Saeed_Saman_20_04_11.jpg

اخیراً کاخ‌سفید در مخالفت با سخن‌پرانی‌های صدای آمریکا بیانیه‌ای منتشر کرده، که محتوی آن جای تأمل و تفکر فراوان بجای می‌گذارد. از بررسی جزئیات این بیانیه خودداری می‌کنیم، ولی به طور خلاصه در این بیانیه «صدای آمریکا» عملاً به خیانت به سیاست‌های دولت فدرال متهم شده! اتهامی که می‌تواند برای گردانندگان شبکة کذا بسیار گران تمام شود.

پیش از ادامة مطلب یادآور شویم که در ایالات‌متحد، بر اساس «قوانین» دولت فدرال حق ندارد در داخل مرزها، نشریات و یا بنگاه‌های خبرپراکنی و تبلیغاتی داشته باشد! البته اینهمه ظاهر امر است؛ در واقع بارها و بارها به اثبات رسیده که دولت مرکزی ـ طی دوران پاشنه‌آهنی‌ها و مک‌کارتی، خصوصاً در سال‌های ریگان ـ کنترلی تمام و کمال و «غیرقانونی» بر نشریات اعمال کرده است. ولی همین به اصطلاح «قوانین»، به واشنگتن حق می‌دهد تا با استفاده از بودجة ملی، شبکه‌ای به نام «صدای آمریکا» را در خارج از مرزها به راه بیاندازد. این‌ شبکه دست در دست رادیوآزادی اروپا، و بسیاری شبکه‌های ظاهراًَ «غیرآمریکائی» دیگر، در زمرة سخنگویان و ریزه‌خواران سفرة تبلیغاتی واشنگتن در خارج از مرزهاست.

طبیعی است که سیاست‌های تبلیغاتی حاکم بر این شبکه‌ها، که جملگی از سوی دولت فدرال تأمین بودجه می‌شوند،‌ بدون قیدوشرط در چارچوب پروپاگاند‌ دولت تنظیم شود. در نتیجه، بیانیة اخیر کاخ‌سفید که در محکومیت صدای آمریکا، می‌تواند بازتاب نوعی شکاف «درون ـ تشکیلاتی» باشد. شکافی که ناشی از تحولات گسترده‌ای در سطح جهان است. و در این میان اگر صرفاً به چند سرفصل بسنده کنیم می‌توان از شکست و عقب‌نشینی در جبهة سوریه، ناکامی برنامه‌های سیاسی ایالات‌متحد در اروپا، و خصوصاً ناتوانی واشنگتن در قدرت‌نمائی‌‌های نظامی در منطقة آسیای شرقی و جنوب شرقی سخن به میان آورد. حال پس از این مقدمة شتابزده می‌باید پرسید، دعوا و گیس‌کشی در میان هیئت‌حاکمة ایالات‌متحد در این مقطع مشخص چه معنائی می‌تواند داشته باشد؟ و این درگیری‌ها که مسلماً‌ با آغاز مسابقات انتخاباتی ریاست جمهوری بی‌ارتباط نیست، تا به کجا پیش خواهد رفت؟

ولی از هر چه بگذریم، سخن کرونا ویروس «عزیز» خوش‌تر است. چرا که جنجال تبلیغاتی پیرامون این بیماری همه‌گیر عملاً تبدیل شده به یک پروپاگاند سیاسی. هر چند بر اساس آمارهای رسمی CDC در آمریکا، آنفلوانزا‌های فصلی طی سال‌های اخیر، علیرغم واکسیناسیون گسترده، به مراتب بیش از کرونا ویروس تلفات داشته‌اند، و تا حال هیچ دولتی جهت پیشگیری از این بیماری‌ها و مرگ‌ومیر شهروندان، کشور‌را به تعطیلی نکشانده بود! از سوی دیگر، ویروس مرز نمی‌شناسد؛ همه را مورد تهاجم قرار خواهد داد و عده‌ای را که از نظر جسمی آسیب‌پذیرترند به کام مرگ خواهد کشاند. بله، تجربه نشان داده که ویروس علاج، واکسن و یا سرم ندارد؛ همه را به درجات متفاوت مبتلا خواهد کرد! گروهی که از سلامت‌ فیزیکی بالاتری برخوردارند در برابر ویروس مصونیت پیدا می‌کنند، گروهی دیگر نیز به دلائل متفاوت جان خواهند سپرد. پس این سئوال مطرح می‌شود که به چه دلیل دولت‌ها به بهانة مبارزه با کرونا ویروس کشورها را به تعطیلی کشانده‌اند؟

برخی دولت‌ها ادعا دارند که جهت تقلیل مراجعان به بیمارستان‌ها و کلینک‌ها دست به این عمل زده‌اند. بله، زمانیکه مردم سالم را خانه‌نشین می‌کنید و ارتباطات را به حداقل ممکن می‌رسانید تعداد مراجع به بیمارستان کاهش می‌یابد، ولی ویروس نهایتاً همه را مبتلا خواهد کرد؛ و گروهی در آیندة نزدیک به بیمارستان مراجعه می‌کنند. به قولی این قضیه دیر یا زود دارد، ولی سوخت‌وسوز نخواهد داشت. خصوصاً که ظاهراً ویروس کرونا فصل مشخصی نیز ندارد، و می‌تواند تمام سال به فعالیت خود ادامه دهد!

اگر چه این چشم‌انداز تیره‌وتار برای انسان‌ها مرعوب‌کننده بنماید، به نظر می‌رسد که برخی سیاست‌بازان، در آن زمینة مناسبی جهت تحمیل سیاستگزاری‌های خود یافته‌اند. سیاست‌هائی که اعمال‌شان در شرایط عادی امکانپذیر نمی‌بود. به طور مثال، تحمیل حکومت‌های نظامی و شبه‌نظامی، تحدید آزادی‌های اجتماعی، صنفی، سیاسی و فرهنگی، توجیه ژست‌های آمرانة حکومتی و ... بله، شرایط این امکان را فراهم آورده تا سیاست‌بازانی که تا همین چند هفتة پیش کوس‌ رسوائی‌شان را در هر کوی و برزن می‌زدند، تبدیل شوند به «ناجی ملت» و حامیان انسانیت و تمدن و بشریت!

با این وجود نمی‌باید در بررسی مسائل به بیراهه رفت. اگر دولت‌هائی دست به قرنطینه‌سازی زده‌، و با تزریق صدها میلیارد دلار ثروت‌های ملی در شرکت‌ها، و مؤسسات مالی،‌ پرچم حمایت از «مردم» برافراشته‌اند، مسئلة اصلی‌شان حفظ جان شهروندان نیست. واقعیت این است که پیش از گسترش کرونا ویروس، استخوان‌بندی حاکمیت‌های جهانی با یک بحران پایه‌ای و ساختاری رودررو شده بود. و این بحران می‌توانست بسیاری از محافل و هیئت‌های حاکمة جهانی را از تخت الهی سلطنت به زیر بکشاند. این است دلیل هیاهوی دولت‌ها پیرامون «خطرات» کرونا ویروس برای جان شهروندان.

بدیهی است، آنزمان که دولتی روش‌های‌اش‌ را تنها راه نجات بشریت «جا» بزند، در صورت ایجاد خلل در حاکمیت‌اش ادعا خواهد کرد که بشریت در خطر است. این ادعائی بود که بلشویسم داشت، و امروز آن را در چنتة اسلامگرایان و یانکی‌ها می‌یابیم. ولی بی‌رودربایستی بگوئیم، بشریت در خطر نیست؛ دیروز بلشویسم در خطر بود، و امروز سیطرة شرکت‌های آی‌بی‌ام، اینتل، گوگل، مایکروسافت و ... و خصوصاً بانک‌های چپاولگر غرب است که در خطر اوفتاده.

با نیم نگاهی به آمارهای ارائه شده توسط دانشگاه «جان هاپکینز» در مورد تلفات و مبتلایان به کورنا ویروس در کمال تعجب می‌بینیم که کشورهای آتلانتیست ـ آمریکا، انگلستان، ایتالیا، آلمان و ... ـ علیرغم برخورداری از بالاترین امکانات بهداشتی در جهان در رأس این آمار نشسته‌اند! در صورتیکه کشورهای پرجمعیت و فاقد امکانات بهداشتی از قبیل برزیل و هند در این آمار از مرتبة «بالائی» برخوردار نیستند.

با این وجود، می‌‌باید در مورد چین یک پرانتز باز کنیم. همانطور که دیدیم، مائوئیست‌های چینی در آغاز کار هیاهوی زیادی بر سر همه‌گیر بودن کرونا ویروس به راه انداختند؛ آمارهای هولناک نیز از تلفات منتشر می‌کردند و ... و ناگهان روز 18 فوریه سال‌جاری «سروصدای» قضیه را خواباندند! پاسخ به چرائی این «عملیات» کاملاً روشن است؛ آنچه چینی‌ها ابزاری مناسب جهت استفادة سیاسی تلقی می‌کردند، ظاهراً توزرد از آب در آمده بود، به همین دلیل به یک‌باره تغییر جهت دادند. ولی آنچه از دست چینی‌ها اوفتاد، اروپای غربی و آمریکای شمالی آناً از زمین برداشت. آمارهای هولناک یکی پس از دیگری در اروپا و آمریکا منتشر می‌شود و خلاصه، دولت‌های غربی برای حفظ مناسبات و استیلای نظامی، اقتصادی و مالی‌شان بر جهان، نه تنها کشورها را به تعطیل کشانده‌اند، که کربلای کرونائی به راه انداخته و از کشته پُشته‌ ساخته‌اند!

ولی آنچه چینی‌ها تصور می‌کردند،‌ و آنچه غربی‌ها هنوز باورش دارند، به صراحت «ره به تُرکستان می‌برد.» اگر امروز اقتصاد جهانی با معضلاتی غیرقابل حل روبرو شده، به این دلیل است که زیربنای «سیاسی ـ نظامی» غرب به تزلزل اوفتاده. غرب سیطرة یکصدوپنجاه ساله‌اش بر خاورمیانه را از دست داده، و می‌باید بالاجبار این منطقه را ترک کند. این مسئله برای اقتصادهائی که به برکت نفت مفت‌ومجانی، و نیروی کار رایگان گردن‌شان را کلفت کرده‌اند، مشکلات غیرقابل تحملی به همراه خواهد آورد. به استنباط ما در همین چارچوب است که می‌باید برنامة گیس‌کشی دونالد ترامپ و صدای آمریکا را مورد بررسی قرار داد.

کاخ‌سفید ظاهراً هنوز نتوانسته مهره‌های مورد نظرش را در قلب صدای‌آمریکا جا بیاندازد؛ رقبا در این شبکه گویا بیش از کاخ‌سفید تاخت‌وتاز می‌کنند! ولی اینک در اوج بحران کرونائی، و به بهانه‌های واهی ـ توئیت ممد‌جواد ظریف، و آمار تلفات کرونا ویروس در چین و ... ـ کاخ‌سفید قصد آن دارد تا تجدید قوا کرده، حاکمیت جناب ریاست‌جمهوری را بر این شبکه «تحکیم» نماید! البته مثل همیشه ندائی که از واشنگتن برمی‌آید بر دل خیلی‌ها می‌نشیند؛ ژست‌های اخیر دونالد ترامپ و دارودسته‌اش، آب از دهان بسیاری از ایرانیان سرازیر کرده، تا جائی که در تهران هم سیل به راه اوفتاده! ولی می‌باید خدمت‌ این حضرات خوش‌خیال بگوئیم، ول معطل‌اید! شما شیعی‌ها که طی چهار دهة اخیر از پرستش روح‌الله خمینی شروع کردید، و نهایت امر سر از دامان مجاهد و فدائی و اصلاح‌طلب و جنبش‌سبز‌ و سلطنت‌چی‌ها و جرج‌بوش کربلائی در آورده‌اید، فقط راه‌تان به چاه خواهد بود. اگر هم تغییراتی در کشورمان به وجود آید، کارساز شما نخواهد شد. چرا که این تغییرات به معنای تغییر بنیادهای حاکمیت منطقه‌ای است؛ همان حاکمیتی که امثال شما قسمتی از آن بوده و هستید. تا آنجا که به سرنوشت ما ملت مربوط می‌شود، صدای آمریکا هیچگاه تغییر نکرده و نخواهد کرد. صدای آمریکا، برای ملت ایران، صدای استبداد است؛ ندای برتری‌طلبی هیئت‌حاکمة کشور آمریکاست بر دیگر کشور‌های جهان.


حقوقی، عمومی، حمومی
Saeed_Saman_20_02_18.jpg

پس از نشست امنیتی مونیخ و برملا شدن دیدار مم‌جواد با سناتور مورفی، ‌ معلوم شد حکومت ملایان رقیب آمریکاست! ‌ دیپلماسی هم تبدیل شد به حمام و‌ نوع خصوصی و عمومی پیدا کرد! به عبارت دیگر از این پس محور دیپلماسی روابط حقوقی نیست؛ حمامی است!

نهایتاً سناتور کریس مورفی، شخصاً تأئید کرد که در حاشیة نشست امنیتی مونیخ، با مم‌جواد ظریف، وزیر امور خارجة ملایان دیداری «مخفیانه» داشته. این پیشامد، و خصوصاً اعلام رسمی آن توسط مقامات آمریکائی، برای بسیاری از طرفداران ملایان و به همچنین فدائیان سیاست آمریکا در تهران خبر بسیار بدی است. حکومت مذهبی تهران، طی چهار دهه‌ای که از کودتای 22 بهمن 57 می‌گذرد، تمام سعی خود را به خرج داده تا با عربدة «مرگ بر آمریکا»، نعل وارونه بزند و توجیه‌نامه‌ای جهت سیاست‌های‌اش تأمین کند. ولی اینک در برابر افکارعمومی همان عوام می‌باید این معضل را حل کند که به چه دلیل وزیر امور خارجه‌اش علیرغم اعمال تحریم‌های یکجانبه بر ملت ایران، و حتی ترور اعضای سپاه پاسداران به خود اجازه می‌دهد، با مقامات بلندپایه هیئت حاکمة واشنگتن دیدار و گفتگوی «محرمانه» داشته باشد؟ از سوی دیگر، آن‌ها که چشم امیدشان بر در است، و انتظار دارند که روزی از روزها، با برنامه‌های خررنگ‌کن رادیوفردا و صدای آمریکا و ... یانکی‌جماعت برای‌شان «دمکراسی» به ارمغان آورد نیز با این واقعیت تلخ رودررو شده‌اند که رابطة حکومت ملایان با هیئت‌حاکمة ایالات‌متحد آن نیست که طی سال‌های ممتد از طریق بوق‌های تبلیغاتی به خوردشان داده شده.

با این وجود با نیم‌نگاهی به این صحنه‌ها، به صراحت می‌توان دید که این ملاقات زیرزمینی نه غیرمترقبه بوده، و نه بی‌سابقه؛ دلائل نیز فراوان است. «ریشه» این روابط ویژه را می‌باید در نخستین روزهای حکومت ملایان جستجو کرد. آن زمان که اوباش «خط‌امام» با بالا رفتن از دیوار سفارتخانة آمریکا در تهران در واقع این دیپلماسی استعماری و «ایران‌ بر باد ده» را پایه‌گزاری کردند. صحنة سیاست کشور در آن روزها کاملاً روشن بود. ملایان فاقد ایدة روشنی از حکومت بودند، و ادعای اینکه «مردم» حکومت اسلامی می‌خواهند از آندسته کلی‌گوئی‌هائی بود که نهایتاً راه به چاه می‌برد. چرا که نه اسلام در زمینة اجتماعی، سیاسی و اقتصادی حرفی برای گفتن دارد، و نه خط فکری‌ای که قرار بود این دین قرون‌وسطائی را به ایدئولوژی امروزین در جامعة ایران تبدیل کند از پایه و اساس برخوردار است. در همین مسیر، تحت نظارت ساواک، ارتش شاهنشاهی، شهربانی و ... تأکید اوباش بر «ولایت ‌فقیه» در عمل ابزاری بود جهت خروج از همین بن‌بست. ولی با تکیه صرف بر هیچ‌وپوچ، حتی زمانیکه دست به اسلحه دارید مشکل بتوان حکومت کرد. به همین دلیل نیز برنامة خارج کردن سیاست کشور از روابط حقوقی با «تسخیر سفارت» عملی شد.

بارها گفته‌ایم که تسخیر سفارت آمریکا به فرمان واشنگتن صورت گرفت؛ در واقع تمامی آن‌هائی که از دیوار سفارت بالا رفتند، و بیش از دیگران برای این صحنه‌سازی پستان به تنور می‌چسباندند، امروز از جمله فدائیان سیاست‌های آمریکا در ایران‌اند. ولی واشنگتن با به کارگیری این ترفند سیاسی توانست به اهداف فراوانی در ایران و کل منطقه دست یابد. تا به امروز تحلیل‌گران در مورد دلائل «جاسوس‌گیری» مطالب و مقالات بیشماری نوشته‌اند.‌ به طور خلاصه، تحلیل‌ها را اینچنین می‌توان دسته‌بندی کرد. فراهم آوردن زمینة‌ مناسب برای تحمیل تحریم‌های اقتصادی به ملت ایران؛ طولانی کردن جنگ فرسایشی‌ای که چند ماه بعد قرار بود علیه ملت‌های ایران و عراق آغاز شود؛ گسترش سرکوب ملت ایران،‌ تحت عنوان مبارزه با آمریکا؛ میدان دادن به سانسور، دین‌خوئی، زن‌ستیزی و ... در فهرست دستاوردهای مهم واشنگتن از برکت خیمه‌شب‌بازی «جاسوس‌گیری» قرار می‌گیرد. با این وجود، کم‌تر کسی به نقش هماهنگ‌کنندة سیاست داخلی آمریکا با تحولات جامعة ایران از طریق اشغال سفارت اشاره کرده.

آنچه ما در این مقطع نقش «هماهنگ‌کننده» می‌خوانیم، مجموعه برنامه‌ای است که باندهای جمهوریخواه و دمکرات جهت بهینه کردن چپاول ملت ایران،‌ همزمان با تحکیم حکومت ملایان در ایران تنظیم کرده بودند. اگر فراموش نکرده باشیم، در دوران «تسخیر» سفارت شعارها همه متوجه جیمی کارتر، رئیس‌جمهور وقت بود. ملایان همه روزه خلق‌الله را دم دیوارهای سفارتخانة آمریکا ردیف می‌کردند و با بلندگو عربدة «مرگ بر کارتر» سر می‌دادند. با اینهمه، علیرغم برخورداری آمریکا از حق دخالت نظامی در ایران به دلیل اشغال سفارت، کارتر آلو در دهان داشت و مرتباً فقط تکرار می‌کرد: «اسلام این نیست!» این تأئیدات بی‌مزه و خارج از موضوع از سوی وی کار را بجائی رساند که روح‌الله خمینی دلگرم شده، ارباب‌‌اش را به سخره گرفت و گفت: «حالا آقای کارتر هم اسلام‌شناس شده!»

ولی کارتر اسلام‌شناس نشده بود، در سیاست‌ داخلی از حزب جمهوریخواه عقب افتاده بود. از اینرو قصد داشت با پیش انداختن جمهوریخواهان در مذاکرات پشت‌پرده با ملایان، هم از بن‌بست‌هائی خارج شود که سیاست «احترام به حقوق بشر» برای دولت دمکرات به وجود آورده بود، و هم برای جمهوریخواهان راه ورود به سیاست‌های داخلی و خارجی ملایان را هموار کند. عملی که با موفقیت به انجام رسید، و پس از کودتای «رجائی ـ باهنر» کارمندان و تلفن‌چی‌های سفارت را با اهن‌وتلپ به فرودگاه برده، تحویل رئیس‌جمهوری جدید دادند.

در آن روزها در مورد ساخت‌وپاخت ملایان با جمهوریخواهان مطالبی عنوان می‌شد، ولی کسی پیگیر این واقعیت نبود که اگر رژیمی بر این پایه استوار شود، تا پایان عمر در همین مسیر ادامه خواهد داد. خلاصه بگوئیم، دیواری خواهد شد که تا ثریا کج می‌رود. و اگر فراموش نکرده باشیم، زمانیکه «برادران ارزشی» لش‌ولوش‌های آمریکائی را تحویل واشنگتن می‌دادند، شرایط با امروز آنقدرها تفاوت نداشت؛ کشور در تحریم اقتصادی واشنگتن دست‌وپا می‌زد؛ ذخائر ارزی ایران در واشنگتن مصادره شده بود؛ جنگ ایران و عراق جامعه را به تنش کشانده بود؛ آمریکا رسماً، حداقل در مرحلة اعلامیه‌های دولتی، خود را با ایران در «جنگ» می‌دید؛ و ... باید پرسید در ازای عقب‌نشینی ملایان در برابر آمریکا «برادران ارزشی» چه چیزی به دست آوردند؟ پاسخ روشن است؛ تأئید موجودیت حکومت ملایان توسط واشنگتن و تضمین بازماندن زمینه‌های عروتیزهای رسانه‌ای آمریکا و آخوندها برای یکدیگر.

بله، از قضای روزگار همین باز ماندن «زمینه‌ها» است که در این مقطع اهمیت دارد. امروز نیز علیرغم تحمیل تحریم‌های اقتصادی بر ایران، و اعلام جنگ واشنگتن بر علیه ملت، حکومت ملایان همان نقشی را ایفا می‌کند که چهار دهة پیش نیز بر عهده گرفته بود. به عبارت ساده‌تر با حزب مخالف رئیس‌جمهور در آمریکا حشرونشر «زیرمیزی» به راه می‌اندازد؛ به اینان وعده و وعیدهای نظامی، مالی، اقتصادی می‌دهد؛ زمینة چپاول مالی، قاچاق مواد مخدر، اسلحه و برده برای پنتاگون فراهم می‌کند؛ و ... اینهمه به این امید که واشنگتن باز هم از وی حمایت خواهد کرد.

البته فریب نعره‌های پمپئو و ترامپ در نکوهش این «ملاقات زیرمیزی» را نخوریم؛ این حضرات همه با هم به سفرة ما ملت هجوم ‌آورد‌ه‌اند. باند ترامپ خودش در این بساط دست دارد. و اگر پمپئو در مصاحبه‌اش که در صدای آمریکا انعکاس یافته، ژست خشمگین گرفته، حکومت ملایان را دشمن آمریکا معرفی می‌کند و ظریف را مورد نکوهش قرار می‌دهد، اظهارات‌اش را نباید جدی گرفت. پمپئو هم عین آخوندها نعل وارونه می‌زند و می‌خواهد رد گم کند:

«این شخص [ظریف] در فهرست تحریم‌های ایالات متحده آمریکا قرار دارد. او وزیر خارجه کشوری است که یک هواپیمای مسافربری را شلیک و سرنگون کرد و هنوز جعبه سیاه هواپیما را تحویل نداده است. او وزیر خارجه کشوری است که روز ۲۷ دسامبر [۲۰۱۹] یک آمریکایی را کشت و وزیر خارجه کشوری است که بزرگترین حکومت حامی تروریسم در جهان، و بزرگترین حامی یهود‌ستیزی در جهان است.» منبع: صدای آمریکا، 18فوریه 2020

معلوم نیست چرا پمپئو خشمگین است؛ ظریف دقیقاً در همان چارچوب مرسوم و مطلوب یانکی‌ها با مورفی دیدار کرده! ملاقات کذا به همان صورتی انجام شده که پیشتر در دوران روح‌الله خمینی بین مقامات «انقلاب اسلامی» با دارودستة ریگان صورت می‌گرفت. آنزمان هم اگر گند این نوع روابط زیرمیزی در آمده بود، مسلماً‌ کارتر مجبور می‌شد همین حرف‌ها را بزند. مثلاً بگوید، «این افراد در رأس کشوری هستند که آمریکا آن را تحریم کرده؛ اینان پرچم ما را آتش می‌زنند، بر علیه اسرائیل، مهم‌ترین شریک نظامی واشنگتن در خاورمیانه شعار می‌دهند،‌ دیپلمات‌های ما را به گروگان گرفته‌اند و قوانین بین‌المللی را به زیر پا گذارده‌اند، و ...» ولی خوب از آنجا که مدتی طول کشید تا «گند» کار در آید، کارتر هم حرفی نمی‌زد؛ فقط می‌گفت «اسلام این نیست!»

امروز که گند کار حکومت اسلامی و روابط زیرمیزی‌اش با هیئت‌ حاکمه آمریکا در رسانه‌های جهان در آمده، ترامپ مشکل بتواند همان نقشی را ایفا کند که کارتر بازی می‌کرد و هی بگوید «اسلام این نیست!» ولی وزارت امور خارجة ملایان همان نقش قدیم را ایفا می‌کند، و می‌کوشد با «واژه‌سازی» و پوچ‌گوئی اصل مطلب را ماستمالی کند. سخنگوی این وزارتخانه جهت توجیه مذاکرات «زیرمیزی» با ارباب، ‌آن را در بسته بندی «دیپلماسی عمومی» پیچیده! توگوئی دیپلماسی، نوع خصوصی هم دارد:

«[...] ملاقات ظریف با برخی اعضای گنگرة آمریکا بخشی از دیپلماسی عمومی است!» منبع: ایرنا، 29 بهمن 1398

معلوم نیست «دیپلماسی عمومی» از کدام فاضلاب بر زبان سخنگوی وزارت امور خارجه ملایان جاری شده! تو گوئی «دیپلماسی» حمام است و خصوصی و عمومی دارد! ولی با این جفنگ‌گوئی‌ها نمی‌توان واقعیت امر را به حاشیه راند. انتخابات ریاست جمهوری آمریکا نزدیک است، و حکومت اسلامی دست به زمینه‌سازی جهت تغذیة سیاسی حزب دمکرات زده. و وظیفه دارد همان چفتک‌وچارگوش‌هائی را بیاندازد که در دوران «تسخیر» سفارت می‌انداخت. ولی این بار گند کار در آمده و هر عقل سلیمی می‌داند که روابط زیرمیزی فقط وقتی «منفعت» دارد که علنی نشود. این روابط زمانیکه آشکار ‌شد، نه تنها منفعتی ندارد که سراپا خسارت است.


مدرنیته و محفل شیخ‌وشاه
Saeed_Saman_20_01_29.jpg

پایه‌ریزی نوعی ساده‌اندیشی سیاسی و گسترش این باور کودکستانی که با مطالعة چند دفتر و کتابچه می‌توان در کشورهای جهان سوم دست به تغییرات گستردة سیاسی و اجتماعی زد، ‌ در عمل خود یکی از عوارض استعمارنو به شمار می‌رود. فراموش نکنیم که در کشورمان، خصوصاً پس از سقوط قاجارها، که پایان حاکمیت فئودال در ایران به شمار می‌رفت، تلاش‌ جهت جایگزینی فئودالیته ـ این فئودالیته در قالب شاه‌بازی و ملاپرستی بر سرنوشت کشور حاکم شده بود ـ با نوعی رژیم سیاسی، برآمده از تحولات جهان صنعتی با شکست روبرو شد. این شکست را می‌باید، هم نتیجة نبود خرد لازم در جمع مشروطه‌طلبان دانست، و هم بازتابی از زیاده‌خواهی استعمار انگلستان.

طبیعی است که پس از شکست جنبش مشروطه، شاهد حضور فراگیر و تعیین‌کنندة عوامل استعمار انگلستان در رأس امور کشور باشیم. تعداد اینان هر روز پرشمارتر شد و در این مرحله است که فروهشتگی اجتماعی و هبوط فرهنگی را نوعی «صاحب‌نظری» در امور سیاسی و اجتماعی همراهی کرد. خلاصه کنیم، سلطنت و فئودالیته از میان رفته بود و مقام صدارت عظمی دیگر آنقدرها به امیال قبلة عالم‌ محدود نمی‌ماند. از اینرو می‌بایست برای آنان که از نردبام ترقی بالا می‌رفتند، سجایای دیگری جز نظر لطف اعلیحضرت جستجو می‌شد. در همین راستاست که، افرادی از قماش ذکاءالملک، معروف به فروغی، سیدضیاءالدین طباطبائی، و یا حتی میرپنج «صاحب‌نظر» معرفی شدند! از میان این جماعت، میرپنج را انگلستان بر اریکه قدرت نشاند، و دیگران یا همچون تیمورتاش به سرنوشت غم‌انگیز عشقی‌ها و فرخی‌ها دچار شدند، یا همچون سیدضیاء و فروغی با «حصر‌های تزئینی» تولدی دوباره یافته پای به میدان سیاست کشور گذاردند و «شق‌القمرها» کردند. این جماعت، چه آنان که جان سالم به در بردند، و چه آنان که جان در راه استعمار گذاردند، آغازگران بحرانی ایدئولوژیک به شمار می‌آیند که هنوز کشور ایران در اعماق آن دست‌وپا می‌زند.

ولی اشتباه نکنیم، این نوع «صاحب‌نظران»، بر خلاف آنچه ادعا می‌شد نه فقط نظریة اجتماعی و سیاسی‌ای در دست نداشتند، که عموماً در زمرة «کم‌سوادها» نیز رده‌بندی می‌شدند. حرافی، میدانداری، معرکه‌گیری، پشت‌هم‌اندازی، زورگوئی و ... و خصوصاً برآوردن نیازهای سیاست استعماری «نظریه‌پردازی» سیاسی و اجتماعی تلقی می‌شد. و پر واضح است که با نسج گرفتن حاکمیت کودتائی رضامیرپنج، شمار اینان به سرعت افزایش یافت. به صورتی که شاهد حضور امثال مصدق‌السلطنه، خانواده‌های مسعودی، علم، علاء، منصور و ... در رأس امور کشور شدیم! اعضای این «قبائل»، هر یک در مقطعی مورد خشم قائداعظم، رضاشاه «کبیر» قرار می‌گرفتند، ولی پس از مدتی اینور و آنور خزیدن دوباره سروکله‌شان در سیاست کشور پیدا می‌شد! خلاصة مطلب، میدان سیاست در ایران به نوعی مرغدانی شباهت داشت که یک ماشین جوجه‌کشی استعماری، به طور مداوم در آن سیاست‌مدار و نظریه‌پرداز تولید می‌کرد و تولیدات‌اش را جهت توجیه مطالبات استعماری لندن، در ویترین‌های اجتماعی به نمایش می‌گذاشت.

این روند استعماری تا نیمة‌ دوران حکومت محمدرضا پهلوی، معروف به «آریامهر» همچنان ادامه یافت. ولی به دلیل تغییرات در سیاست ایران که بیشتر نتیجة کودتای 28 مرداد 1332، و خصوصاً آغاز برنامة «انقلاب سفید» بود، دولت پهلوی‌ها پای در پروسة سیاسی متفاوتی گذارد. در ایندوره با فروپاشی ساختار طبقات در ایران، جامعه پای در تحولاتی افسارگسیخته گذارد. به تدریج، نسل دوم روستائیان آوارة شهرها، که اگر ‌پای در قرون‌وسطی محکم کرده بودند، چشم از متون فلاسفة غرب برنمی‌داشتند، به میدان نظریه‌پردازی وارد شدند. در این پروسه، صحنه تدریجاً از دست دولت خارج شد، و سیاست‌های مخالف کندی با تکیه بر همین قشر آلوده به ابهامات، در برابر انقلاب سفید و تبعات اجتماعی و فرهنگی آن به سنگ‌اندازی پرداختند. در این هنگامه بود که شیوة نظریه‌پردازی سیاسی در دوران میرپنج، به یک‌باره دچار دگردیسی شد. در این دوره جهت مضحکة امثال هویدا، انتظام، داریوش همایون، و ... واژة «روشنفکرنما» پای به بحث‌ها گذارد، و تمامی آنچه روشنفکران دوران پهلوی به میدان آورده بودند به حاشیه رانده شد. در این دوران نوبت رسید به آنچه برای ساده‌اندیشان «بازگشت به ریشه‌ها» معنا می‌داد!

البته در مورد این «بازگشت» می‌باید توضیح بیشتری داده شود. چرا که در درجة نخست به صراحت بگوئیم، «بازگشت» در فضای اجتماعی و سیاسی اصولاً بی‌معناست؛ هیچ انسان و یا موجودیتی نمی‌تواند به «گذشته‌ها» بازگردد. بله، بازگشت کذا نوعی بازی سیاسی بود. بیشتر به معنای جدائی صوری «صاحب‌نظران» شبه دولتی و حکومتی، از «روشنفکری» غربی بود، تا «بازگشت» در معنای لغوی کلمه! این «بازگشت» مدعی بود که با جدائی از روشنفکری غربی، می‌توان به ریشه‌های مشرق زمینی دست یافت! ادعائی که پس از انقلاب «شاه و ملت» با تمام قوا از بلندگوهای غربی منتشر می‌شد.

پیام‌آوران روشنفکری «جدید»، مقامات وزارتخانه‌ها و مجلس و دربار نبودند. عموماً یا منفرد عمل می‌کردند، و یا در گروه‌های محدود و غیردولتی می‌لولیدند؛ یک پای در سوسیالیسم داشتند، پای دیگرشان هم در بوم‌پرستی و دین‌خوئی بود. خلاصه بگوئیم، در جامعة ایران که از تحولات جهان صنعتی دهه‌ها فاصله داشت، حضراتی که مبلغ سوسیالیسم بودند، به دور از هر گونه درک از ابعاد مدرنیته به محتویات چند دفترچه دل می‌بستند. وآنان که از بوم سخن می‌راندند، تاریخ یا حدود و ثغورشان را عموماً مستشرقین مشخص کرده بودند! جالب‌تر اینکه، اقتداءکنندگان به شریعت و اصول دینی، جامعة بشری را در ردائی قرون‌وسطائی‌ مورد بررسی قرار می‌دادند؛ ردائی که بر اندام‌ خودشان به شدت سنگینی می‌کرد!

پر واضح بود که دو عامل سوسیالیسم و بومیت در این مقولة نوروشنفکریِ پساانقلاب سفید به سرعت منزوی شوند. چرا که، شناخت مُنادیان سوسیالیسم بسیار محدود و ابتدائی بود، و مقولة «بوم» را نیز پهلوی‌ها پیشتر به نفع خود مصادره کرده بودند. به همین دلیل در عملیات «روشنفکری نوین»، سوسیالیسم آبکی و دفترچه‌ای، و بوم‌پرستی مبهم و گنگ به سرعت منزوی شده، مخالفت صرفاً به کانال دین‌خوئی قرون‌وسطائی هدایت شد. البته این مسیر مخالفت به طبع اُولی خود بازتابی بود از مطالبات سیاست استعماری، و به همین دلیل به تدریج سخنوران و قلم‌فرسایانی نیز از قماش مرتضی مطهری، جلال‌ آل‌احمد، و خصوصاً علی شریعتی منادیان‌اش شدند. در خارج از مرزها نیز شبکة استعماری، سخنگویانی برای این نوع نظریه‌پردازی در میان دانشجویان و تبعیدیان تأمین نمود، و کسانیکه در جریان کودتای 22 بهمن 57 به ناگاه در کنار آخوند گمنامی به نام روح‌الله خمینی سروکله‌شان پیدا شد، جملگی چارپایان همین گله به شمار می‌رفتند.

جالب اینکه، طی دهة آخر آریامهر، این چرخش در «نظریه‌پردازی» برای حکومت به هیچ عنوان آزاردهنده نبود. پهلوی‌ها که تکیه بر مک‌کارتیسم آمریکائی داشتند، هدف‌ غائی و نهائی‌شان مبارزه با نفوذ اتحاد شوروی بود. در نتیجه، گسترش ملاپروری به هیچ عنوان با اهداف «عالیة» آن‌‌ها تضادی نشان نمی‌داد. ورای آن، پهلوی دوم شخصاً در جلسات نماز و روضه و زوزه برای امام حسین و علی و تقی و نقی و ... حضور به هم می‌رساند! خلاصه بگوئیم، نظریة «شاه‌ شیعه» که در قانون اساسی مشروطیت، به درخواست سفارت انگلستان تدوین شده بود، در اواخر حکومت پهلوی به تدریج سر از کاسه به در می‌آورد.

ولی این مطلب جالب توجه است که استعمار، پس از کودتای 22 بهمن 57، با تکیه بر تجربیات «گرانقدر» خود در چپاول و غارت ملت‌ها، در مورد این «نو ـ روشنفکری» که فقط بُعد دین‌خوئی و تحجر آن مورد عنایت‌اش قرار داشت، رابطة ویژه‌ای با حاکمیت دست‌نشانده برقرار ‌کرد. رابطه‌ای که بعدها محافل تصمیم‌گیرنده در غرب با مجاهدین افغان، القائده، داعش و طالبان و ... نیز برقرار کردند. رابطه‌ای بر پایه حمایت زیرجلکی، جنگ‌سازی، مبارزه‌طلبی، مخالفت‌های رسانه‌ای، و خصوصاً فرار از قبول مسئولیت در مورد عملکرد موهن و ضدانسانی دولت‌های دست‌نشانده‌شان در قبال ملت‌ها. در مطالب پیشین بارها و بارها این موضوع را به تفصیل توضیح داده‌ایم و تکرار مکررات نمی‌کنیم. نتیجة این عملکرد روشن بود، قدرت‌یابی ملایان و سلطه نظام قرون‌وسطائی جمکرانی بر کشور. این روند با تکیه بر ترفند «بازگشت به ارزش‌ها»، مخالفان نگرش قرون‌وسطائی را یک به یک به حاشیه راند؛ از کشور فرار داد؛ یا به قتل رساند. ملایان به این ترتیب، فقط پس از چند ماه توانستند حکومتی یک‌دست، «اسلامی» و «ارزشی» و خصوصاً آمادة خدمت به اربابان غربی در ویترین‌ها بگذارند!

از آن روزها چهل‌ویک‌ سال گذشته، و طی اینمدت حکومت «ارزشی» به هر ساز اربابان غربی‌اش رقصیده؛ شرکت در جنگ‌های منطقه‌ای، به باد دادن نیروی کار کشور، سرکوب و فراری دادن جوانان، کارشناسان و سرمایه‌ها، سرکوب هنرمندان و اهل قلم، جلوگیری از هر گونه تحول مثبت اجتماعی و فرهنگی، و ... تماماً در کارنامة ملایان محفوظ است. احدی، حتی در بیت مقام معظم این اوباش قادر نیست این کارنامه را مورد تردید قرار دهد. به صراحت بگوئیم، تلاشی نیز جهت به زیر سئوال بردن این کارنامه نخواهد شد، چرا که این روند را در چارچوب یک مجموعة خلق‌الساعه و هشل‌هف که آن را «بستة ارزشی» می‌نامند، کاملاً توجیه می‌کنند! برای اینان آنچه بر سر ملت ایران آمده نتیجة تعهد به «شریعت مقدس» است و مو لای درز آن نمی‌رود!

ولی آتلانتیسم و کلان سرمایه‌داری جهانی که طی چهل سال گذشته از ‌قِبَل این حضرات جیب‌های‌اش را پر کرده، پای این جنابان نخواهد ایستاد. این اشتباه بزرگی است اگر فکر کنیم که تنها آلترناتیو کلان‌سرمایه‌داران حمایت از مشتی ملای زیردم دریده و فرسوده است. به هیچ عنوان! واشنگتن و لندن، مراکز تصمیم‌گیری سرمایه‌داری غرب از هم اینک آلترناتیوهای مطلوب‌شان را به میانة میدان آورده‌اند. و حکایت دقیقاً همان است که در دوران آریامهر به طور خلاصه توضیح دادیم. همانطور که یک زندانی سیاسی را یک‌ روزه ساواکی‌ها سوار بر هواپیما کرده، به خرج دولت به پاریس ‌فرستادند، تا چند ماه بعد به عنوان «دکتر» علی شریعتی مزخرفات‌اش را در ده‌ها هزار نسخه به خورد خلق‌الله دهند، امروز نیز چندین و چند علی شریعتی را در خارج از کشور زین کرده، و آماده به خدمت‌‌ دارند.

شریعتی‌های نوین چند ویژگی قابل توجه دارند. با آنان مصاحبه می‌کنند، به آن‌ها جایزه و دکترای افتخاری می‌دهند، و مطالبی نیز به نام‌شان اینجا و آنجا منتشر می‌شود، که یا نتیجة تراوشات ذهنی خودشان است، و یا بازتابی است از الهامات «دلار» و سفارشات! ولی در هر صورت در قلب این مطالب و مصاحبه‌ها و ... چند محور اصلی و غیرقابل تردید را همیشه می‌توان شناسائی کرد. نخستین و مهم‌ترین ویژگی در بیانات و مطالب اینان، نبود هر گونه بررسی ژئوپولیتیک است. به عبارت ساده‌تر، تمامی اینان نقش قدرت‌ها و ارتش‌های بزرگ جهان در سرنوشت ملت‌ها، عملکرد سرمایه‌های کلان، بانک‌ها، شرکت‌های نفتی، و ... را نادیده می‌گیرند. تو گوئی این ساختارهای قدرتمند اصولاً وجود خارجی ندارند؛ و اگر هم موجودند، جملگی منتظرند تا آقای خامنه‌ای و فلان ملا و بهمان شاه‌پسر و ... و خصوصاً یک تاواریش برای‌شان تصمیمات سرنوشت‌ساز را بگیرد!

ویژگی دوم مخالفت مستقیم و یا غیرمستقیم‌شان با دمکراسی، مدرنیته و خصوصاً جامعة دمکراتیک غربی‌ است. چرا که اگر در ایران آزادی بیان تضمین شود، نان خیلی‌ها در پایتخت‌های بزرگ جهان آجر خواهد شد، و حضرات نمی‌خواهند که چنین مصیبتی بر ولی‌نعمت‌های‌شان حادث شود. بله، اگر می‌گوئیم مخالفت مستقیم با مدرنیته، بی‌جهت نیست. به طور مثال، فردی که با خیمه‌شب‌بازی، اگر نگوئیم لات‌بازی و تبلیغات محافل شناخته شدة غربی و در رأ‌س‌شان بی‌بی‌سی، همچون علی شریعتی از زندان حکومت سوار هواپیما شده، به مغرب زمین رسید و جایزه‌باران شد، در آخرین مطلبی که قلمی کرده به صراحت از طریق بازتولید تبلیغات واتیکان و سازمان سیا چنین می‌نویسد:

«[در] دهة شصت و هفتاد میلادی، ایدئولوژی‌های جهان سومی ضداستعماری و ضدامپریالیستی رشد بسیاری کردند و خودِ آن‌ها متأثرِ از نقدهای متفکرانِ غربی بر مدرنیته و وجوه وحشتناکِ آن همچون نازیسم و فاشیسم بودند. زیگمونت باومن، جامعه‌شناس یهودی که قربانی نازیسم بود، در کتاب مدرنیته و هولوکاست، روشنگری مدرنیته و عقلانیت ناشی از آن را عامل قساوت، ظلمت، سرکوب، شکنجه و هولوکاست به شمار می‌آورد.» منبع: شصت سال نوستالوژی، آرمانخواهی و تراژدی، اکبر گنجی، گویانیوز، 28 ژانویه 2020

البته مقصود نویسنده از هولوکاست باید همان هولوکوست باشد، ولی از آنجا که ایشان نان را به نرخ سازمان سیا می‌خورند، کوست را با کاست جایگزین کرده‌اند، تا زبان‌مان لال آخوندک‌های سازمان تحریک نشوند! بگذریم! در سطور فوق پیام‌ها و معانی فراوانی پنهان شده و مسلماً تجزیه و تحلیل‌شان برای مخاطب ناآشنا با مفاهیم فلسفی و تاریخی کار ساده‌ای نیست. پس برای کسانیکه ریشه‌های فلسفی و تاریخی «مدرنیته» را نمی‌شناسند، و آگاهی‌شان از تاریخچة اوج‌گیری نازیسم در اروپا، و جنگ دوم جهانی نیز به تبلیغات روحوضی هولیوود محدود می‌ماند، به طور خلاصه «پیام اصلی» چنین است: «مدرنیته مهبلی است جهت رشد نازیسم و قساوت و شقاوت و نسل‌کشی یهودیان!» خلاصه پیام کذا به ما تفهیم می‌کند که، مدرنیته بسیار مشئوم و زشت و نارواست.

ولی این «پیام» دروغ بیشرمانه‌ای است؛ مدرنیته به عنوان نگرش انسان‌محور و تداوم اومانیسم هیچ ارتباطی با فاشیسم نداشته و ندارد، و مرتبط کردن انسان‌محوری با انسان‌ستیزی و شقاوت فقط می‌تواند نشاندهندة شارلاتانیسم نویسنده باشد. بله، شاید به همین دلیل است که نویسنده مجموعة گنگ ادعاهای خود را با نام یک «نظریه‌پرداز» غربی تزئین کرده، تا تکیه‌گاهی جهت این چرندبافی‌ تأمین کند. ولی زیگموند باومن که تکیه‌گاه ایشان شده به هیچ عنوان بارگاه قابل اعتنائی نیست. وی که همچون بسیاری چرندبافان مغرب زمینی، در ایران ملازده شهرت چشم‌گیری یافته‌، رفرانس تاریخی و نظریه‌پردازانه به شمار نمی‌رود. البته در این مختصر قصد بررسی زندگینامه و تحولات فکری این «جوجه کمونیست تواب» را نداریم، ولی از آنجا که جمکرانی‌ها سال‌هاست به کالای پسامدرن، تولید پنتاگون چنگ انداخته‌اند ‌ به همین بسنده کنیم که فلسفة پسامدرن برای ملاجماعت، حکایت نجاری است برای بوزینه! داستان کودکی را تداعی می‌کند که بدون اشراف بر چهارعمل اصلی ادعای حل معادلات جبری داشته باشد. خوانندگان علاقمند به مبحث مدرنیته، جهت آگاهی از چند و چون ‌آن می‌توانند به مطلبی از ناهید رکسان که در سال 2005 در سایت دیدگاه منتشر شده مراجعه کنند تا ما هم بپردازیم به ادامة مطلب.

اشتباه نکنیم، نزد محصولاتی که آتلانتیسم در آب نمک خوابانده، این فقط یک رویه از مخالفت با مدرنتیه و دمکراسی است؛ رویة دیگری نیز در دستور کار اربابان اینان قرار گرفته، و آن تأئید «صوری» مدرنیته با هدف تحریف آن است. روند کار این است که مدرنیته را با مدرنیسم و مدرنیزاسیون در ترادف قرار دهند. اینجا نیز بار دیگر مسئلة شناخت از مفاهیم فلسفی پای به میدان می‌گذارد، و مخاطب ناآشنا با این مفاهیم را به شاهراه حماقت رهنمون می‌شود. کافی است نیم‌نگاهی به اصل مطلب در مصاحبة رضاپهلوی با رادیوآلمان بیاندازیم:

«اینکه امروز خیلی‌ها از من پیروی می‌کنند به خاطر گذشته‌ام نیست بلکه به خاطر مواضع امروز من است. در نهایت نام پهلوی بیانگر مدرنیته و پیشرفت است.» منبع: مصاحبه رضاپهلوی با رادیوآلمان، 26 ژانویه 2020

در اینکه وحشیگری و قساوت ملایان روی پهلوی‌ها را در تاریخ ایران سفید کرده، حداقل نویسندة این وبلاگ هیچ تردیدی ندارد. در واقع اگر 40 سال پس از سرنگونی رژیم پلیسی و کودتائی آریامهری، شاهد حضور سیاسی ولیعهد پهلوی‌ها هستیم، خود دلیلی است بر عملکرد تخریبی ملایان. ولی پهلوی‌ها به هیچ عنوان «بیانگر مدرنیته» نبوده و نیستند؛ اصولاً مدرنیته ارتباطی با پهلوی‌ها نداشته و ندارد. رژیم پهلوی‌ از کودتای میرپنج تا سقوط آریامهر بر پایه مدرنیسمی شکل گرفت که امپراتوری انگلستان برای مناطق جنوبی اتحاد شوروی روی میز گذارده بود. در چارچوب این دکترین و با تکیه بر کودتاهای خونین، کشورهای ایران، یونان، ترکیه، و نهایت امر عراق، افغانستان، و پاکستان در تیررس «مدرنیسم» انگلیسی قرار گرفتند. حکومت‌های دست‌نشاندة‌ لندن در اینکشورها می‌بایست جهت مبارزه با نفوذ اتحاد شوروی از طریق یک مجموعه «اصلاحات» اجتماعی در برابر تبلیغات سوسیالیست‌ها، خصوصاً در مورد آزادی زنان سدسکندر ایجاد کنند. ولی مدرنیسم اهدائی انگلستان پیامدهای شومی داشت، که کم‌شمار هم نبودند.

به طور مثال، کشور ترکیه تا سال 2015، از کودتائی به کودتای دیگر ‌غلطید. و در یونان، اگر چه حکومت وحشتی که سرهنگ‌ها به راه انداختند دیری نپائید، یادوارة وحشیگری‌های آن هنوز هم ادبیات و سینمای یونان را ترک نکرده. در عراق کودتاها و قتل‌عام‌ها نهایت امر کار را به تهاجم نظامی لندن و واشنگتن کشاند، و ... این بود نتیجة مدرنیسم اهدائی انگلستان، که بعدها با حضور کارشناسان «انساندوست» یانکی ابعادی باز هم وحشیانه‌تر به خود گرفت. پس اگر از منظر فلسفی، پهلوی‌ها با مدرنیته هیچ ارتباطی ندارند، از منظر سیاسی و تاریخی، آنچه فرزند آریامهر در مصاحبه‌اش «پیشرفت» معرفی کرده، مجموعه سیاست‌های انگلستان در ایران است. سیاست‌هائی که به دلائلی باز هم مشخص، روز 22 بهمن 57 تغییر مسیر داد و به دامان ملاپرستی فروافتاد.

از سوی دیگر، فراموش نکنیم که در ادبیات پهلوی‌ دوم، غرب همیشه «متحد» طبیعی دولت شاهنشاهی معرفی می‌شد! ولی کور نبودیم و دیدیم که چگونه همین غرب به دلیل مخالفت با فروش ذوب‌آ‌هن به ایران دلارهای نفتی را در بانک‌های‌اش بلوکه کرد و سرانجام با فشار مسکو، ذوب‌آهن ایران در برابر صدور گازطبیعی به شوروی تأسیس شد. و حتی تراکتورسازی و ماشین‌سازی نیز با دخالت بلوک شرق در ایران پای گرفت. در نتیجه، اگر فرزند آریامهر اینهمه جان را ‌فدای ارباب آمریکائی می‌کند، به دلیل عشق به «پیشرفت» نیست؛ عمدة پیشرفت صنعتی در ایران توسط اتحاد شوروی تأمین شد، نه «متحد» طبیعی آریامهر!

حال ببینیم هدف صحنه‌گردانی‌ شبکه‌های غرب از بیرون کشیدن کارت این حضرات به عنوان «اپوزیسیون» ایران چیست؟ این اصل کلی که حکومت ملایان به بن‌بست رسیده از نظر هیچ تحلیل‌گری به دور نمانده. به عبارت ساده‌تر، موجودیت اینان به ریسمانی نازک‌تر از تارموی بند است. آمریکائی‌ها در عمل، پس از سقوط امپراتوری شوروی با بیرون کشیدن اوباشانی از قماش محمد خاتمی و دارودستة دانشجویان پیرو خط امام، اصلاح‌طلبان و ... این تمایل را داشتند که از طریق لات‌بازی دست به یک کودتای نظامی در ایران زده، حکومت ملایان را با نوعی جناب ‌سرهنگ‌های «قابل معاشرت» جایگزین کنند. ولی شرایط ایران، خصوصاً از منظر ژئواستراتژیک با گذشته‌ها متفاوت است. اگر دیروز یانکی‌ها سبیل بلشویک‌ها را چرب می‌کردند و در مرزهای اتحاد شوروی دست به هر جنایتی می‌زدند، امروز مشکل بتوان با فدراسیون روسیه همین حکایت را از سر گرفت.

خلاصه بگوئیم، آمریکائی‌ها می‌خواهند با «اخ‌وتف»، قلعه و کاخ و برج‌وبارو سر هم کنند. اینان بر این باورند که با امثال علی‌ شریعتی‌های «نوین» می‌توان همان برنامة براندازی را با «نتایج» درخشان‌اش تأمین کرد، و شاید در تعجب‌اند که چرا چنین نمی‌شود. مهم‌ترین سدی که در برابر اینان ایجاد شده حضور فراگیر فدراسیون روسیه است. ولی اشتباه نکنیم، این فقط یک عامل است؛ تحولات تاریخی ملت‌های منطقه نیز در برابر منطق بهره‌جوئی غرب سد به وجود آورده. و از سوی دیگر، برخلاف تصور آمریکائی‌ها، شبکه‌های اجتماعی و‌ روابط گسترده‌ای که اینترنت به ارمغان آورده، صرفاً در خدمت منویات کاخ‌سفید قرار نگرفته. شبکه‌های اجتماعی قادرند اهداف واقعی غرب را که در قفای «انساندوستی‌های» نمایشی‌ پناه گرفته به سرعت برملا کنند. خلاصه بگوئیم، بر خلاف برداشت‌ سازمان‌های اطلاعاتی غرب، با ابزار دهة 1960 نمی‌توان در دومین دهة هزاره سوم تحولات دوران جنگ سرد را رقم زد.

مخالفت‌های صریح و یا زیرجلکی تولیدات کارخانة جوجه‌کشی استعمار با دمکراسی، آزادی بیان، مدرنیته و ... آبی است که سازمان‌های اطلاعاتی غرب در هاون می‌کوبند. این آب را تا ابد هم بکوبند، نتیجه‌ای نخواهد داد. اینان یک واقعیت را نادیده گرفته‌اند و آن اینکه با اشباء فضای مجازی نیز نمی‌توان دست به تاریخ‌سازی و جنبش‌سازی زد. فراموش کرده‌اند که حتی در بزرگ‌ترین کنسرت‌های جهان، آنجا که ندای صدها ساز و خواننده گوش فلک را کر می‌کند، تک‌سازی که خارج از کلید بنوازد، بیشتر جلب توجه خواهد کرد. وقت آن رسیده که استعمار دست از لات‌بازی برداشته، برخوردی انسانی‌ با مسائل منطقه و ایران نشان دهد؛ اینهمه اگر بتواند توسن بادپای حرص و طمع‌اش را مهار کند.


سلیمانی و پرواز
Saeed_Saman_20_01_10.jpg

ترور قاسم سلیمانی که دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات‌متحد شخصاً مسئولیت آن را پذیرفت، ابعاد نوینی از معضلات سیاسی و نظامی در خاورمیانه علنی کرده. در مرحلة نخست این ابعاد به وضعیت دولت آمریکا در خاورمیانه، و رابطة دولت‌های منطقه در آرایش‌های ژئوپولیتیک مربوط می‌شود. به همین دلیل نیز نقش مخالفان ایدئولوژیک و یا نظامی‌ حکومت‌های منطقه، در ارتباط با قدرت‌های بزرگ جهانی، از قبیل مسکو، پکن و دهلی‌نو صورت نوینی به خود خواهد گرفت. از سوی دیگر، نقش گروه‌های مسلح و غیررسمی‌ای که دهه‌هاست در منطقه جولان می‌دهند ـ القاعده، داعش، حزب‌الله و ... ـ پس از این «ترور» که به شیوة هولیوودی و نمایشی صورت گرفته، دچار دگردیسی خواهد شد.

در این مرحله شاید بهتر باشد سخن از اپوزیسیون ایران نیز به میان بیاوریم. و هر چند معضلات این اپوزیسیون را در ارتباط با حکومت اسلامی پیشتر به دفعات عنوان کرده‌ایم، به نظر می‌رسد که امروز اینان گوش شنواتری برای پای گذاردن به اینگونه مباحث داشته باشند. چرا که ارتباط «مشفقانة» واشنگتن و ملایان تهران بیش از پیش علنی شده. در نتیجه امیدواریم پس از ترور قاسم سلیمانی، و بده‌بستان‌های علنی آمریکا با حکومت‌ها و گروه‌های دین‌خوی منطقه،‌ فعالان سیاسی ایرانی بتوانند با دید بازتری به مسائل بنگرند. در همین چارچوب است که در مطلب امروز سعی خواهیم داشت تا حد امکان رابطة حکومت اسلامی جمکران و شبکه‌های اپوزیسیون آن را، خصوصاً در ارتباط با قدرت‌های حاکم جهانی بشکافیم. پس نخست برویم به سراغ ملایان.

در نخستین گام می‌باید بپرسیم آیا واقعاً شخص ترامپ فرمان ترور را صادر کرده؟ بله، در شرایط فعلی بحث و گفتگو پیرامون آمران این ترور می‌توانست ابهاماتی ایجاد کند، و شاید به همین دلیل نیز کاخ سفید با قبول مسئولیت این «ترور» بر تمامی گمانه‌هائی که می‌توانست مطرح شود خط بطلان کشیده. به عبارت ساده‌تر، واشنگتن چنین استنباط کرده که بحث‌وگفتگو پیرامون چگونگی این «ترور» می‌تواند در میانمدت برای‌اش بیش از پذیرش مسئولیت آن زیان‌آور تمام شود؛ در نتیجه مستقیماً مسئولیت این عمل «غیرقانونی» را بر عهده گرفته، و مسلماً تبعات زیان‌بار آن را نیز به جان خریده.

در ثانی، عکس‌العمل دولت جمکران در برابر این ترور خود بازگوی مسائل فراوانی شده. چرا که دستگاه جمکرانی‌ها چهار دهه تحت عنوان «نبرد با آمریکا» ایرانیان را به صلابه کشیده،‌ و تعداد پرشماری از مخالفان‌اش‌ را با الصاق برچسب «ارتباط با آمریکا» به زندان و مرگ محکوم کرده. ولی همین دستگاه به اصطلاح ضدآمریکائی، ‌ اینک در برابر یک تعرض علنی، اگر نگوئیم خفت‌آور، دست روی دست گذارده؛ آلو در دهان نگاه داشته؛ و فقط پس از صلاحدید ارتش آمریکا به خود اجازه داده چند موشک به سوی اهدافی «مبهم» پرتاب نماید! حداقل این است آنچه خطوط خبرسازی غرب به ما می‌گوید:

«[...] طبق توافقی که میان دو جانب صورت گرفت، ایران شماری از پایگاه‌های نظامی ایالات متحده در عراق را طوری هدف حمله موشکی قرار می‌دهد که آسیبی به نیروهای آمریکائی نرسد و آنچه چند ساعت پیش اتفاق افتاد، درست همانگونه بود که دو طرف به آن توافق کرده بودند.» منبع: ایندیپندنت فارسی، 8 ژانویه، 2020

البته این «ادعا» از سوی سایت‌های وابسته به شبکة سازمان سیا می‌تواند کذب محض باشد، ولی حکومت اسلامی که ادعا دارد 80 نظامی آمریکائی را در این عملیات به قتل رسانده، قادر نیست اسناد و شواهدی برای اثبات ادعایش ارائه دهد! از سوی دیگر، همین خبرگزاری‌ها ادعا دارند که دولت عراق نیز پیش از عملیات در جریان موشک‌اندازی‌ها قرار داشته، هر چند دولت کذا پس از عملیات موشک‌اندازی، با احضار دیپلمات‌های حکومت اسلامی به وزارت امور خارجه این عملیات را به شدت محکوم کرده! خلاصه نمایش مشترک «ترامپ ـ خامنه‌ای» در عمل کارش به افتضاح کشیده؛ و تحلیل افتضاح نیز امکان‌پذیر نیست.

از سوی دیگر،‌ «نمایشات» نظامی ترامپ و حکومت اسلامی در شرایطی صورت گرفته که شبکه‌های اجتماعی به مراتب بیش از رادیوها و تلویزیون‌های دولتی و نیمه‌دولتی مخاطب دارند؛ در نتیجه، این نوع «تحرکات» برای هر دو طرف بیشتر حالت تف‌سربالا پیدا کرده تا موضع‌گیری نظامی. با این وجود، آنچه پیش آمده یک واقعیت را به صراحت نشان داده و آن اینکه به قول قدما، اگر آمریکائی و جمکرانی «گوشت یکدیگر را بخورند، استخوان یکدیگر را نخواهند جوید!» خلاصه، این جریان نشان داده که ارتباطی «گنگ» مابین تهران و واشنگتن وجود دارد که ورای تمامی عربده‌جوئی‌ها و هل‌من‌مبارزطلبی‌ها، آنزمان که پای رویاروئی واقعی و فیزیک به میان ‌آید، هر دو دولت حاضرند رخت‌ چرک یکدیگر را در خلوت بشویند و آبروی هم را حفظ کنند!

بله، درست حدس زدید. مشکل اصلی‌ای که پس از کودتای 22 بهمن 57 در ایران برای واشنگتن پیش آمده، ملایان نبوده‌اند؛ وجود ملت ایران بوده. جمکرانی‌ها، برخلاف تمامی ادعاها، از نخستین ساعات با آغوش باز به استقبال کودتای آمریکائی رفتند. ولی واشنگتن به سرعت دریافت که الهامات ملت ایران ورای سرنگونی یک کودتاچی و مشتی تیمسار شکم‌گنده است. ایرانیان در پی بیرون کشیدن کشور از سیلاب استبداد سیاسی، کودتاهای پیاپی، و روابط قرون‌وسطائی اجتماعی‌ بودند و این مسئله برای واشنگتن به هیچ عنوان قابل پذیرش نبود، چرا که منافع نامشروع این قدرت استعماری چنین چرخش‌هائی را در ملت‌های تحت استیلای خود نمی‌پذیرد. اشتباه نکنیم، ملاسالاری در واقع چماقی بود که واشنگتن جهت مجازات ملت ایران تراشید. و امروز نیز در برابر تعرضات و زیاده‌خواهی‌های واشنگتن، این ملت ایران است که ایستاده، نه ملایان! ملتی در برابر آمریکا ایستاده که به هیچ قیمتی حاضر نبوده و نیست،‌ تا سوار بر پوپولیسم «ملائی ـ آمریکائی»،‌ پای در سراشیب سقوط به دوران سیاه قرون وسطی بگذارد.

به استنباط ما تظاهرات وسیعی که هنگام تشییع‌جنازة قاسم سلیمانی در سطح کشور به وقوع پیوست، بر خلاف آنچه برخی صاحب‌نظران گفتند و نوشتند، نشاندهندة تمایل ملت ایران به این رژیم شترگاو‌پلنگ نبوده و نیست؛ به هیچ وجه! این تظاهرات نمایة نفرت عمومی از مماشات خفت‌بار ملا با یانکی‌ است. ملت به صراحت دید که چگونه یک آمریکائی به خود اجازه می‌دهد سرباز ایرانی را به بهانه‌های صدمن‌یک‌قاز ترور کند؛ به چشم دید که علیرغم ادعاهای توخالی مشتی ملای مفت‌خور، پس از تحمل چهار دهه مصائب و صدمات هنوز کشورش در مرحلة حکومت آریامهری قرار گرفته. با چشم باز دید که اگر در دوران پهلوی دوم،‌ ایرانی توسط آمریکائی به قتل می‌رسید، حداقل رئیس دولت‌ یانکی به خود اجازه نمی‌داد «شاهکارش» را در بوق بیاندازد. ملت به بهانة سلیمانی به خیابان‌ها ریخت، باشد تا بار دیگر عهد خود را با پیشینه‌اش تمدید کند؛ تا فراموش نکند برای چه جنگیده؛ تا به آن‌ها که به خیال خود بر تخت نشسته‌اند حالی کند که حاضر است به نبردی لبیک بگوید که مشتی سازشکار و مفت‌خور، بجای پیروزی، آن را به حضیض و ذلت انداخته‌اند.

جنازة سلیمانی بهانه‌ای بیش نبود! حضور میلیون‌ها ایرانی در تشییع‌جنازة وی بار دیگر به اپوزیسیون خارج‌نشین نیز که طی چهار دهة اخیر در خشتک آمریکائی حبل‌المتین می‌جوید، یادآوری کرد که اگر تا ابد چشم به راه همراهی‌های آمریکا بماند، ملت را با او کاری نیست؛ ملت راه خود را خواهد پیمود. به اپوزیسیون فهماند که امروز سخن از خوب و بد در میان نیاورد، چرا که سخن از الهاماتی است تاریخی. میلیون‌ها ایرانی با حضور خود و فریاد خود سخن گفتند؛ گفتند که فریب دین و بوم را دیگر از سر گذرانده‌اند، و آنچه می‌خواهند این است که الهامات‌شان، همان‌ها که به خاطرش یکصدوپنجاه سال جنگیده‌اند، در سرزمین‌شان به انجام رسد. گفتند که حتی اگر لازم آید، برای دستیابی به این هدف از روی جسد هر چه دین‌فروش و شیخ و شاه است عبور خواهند کرد. گفتند که سلیمانی بهانه است؛ ملت ایران پرواز را به خاطر سپرده.


قاسم و دونالد
Saeed_Saman_20_01_03.jpg

بر اساس گزارش خبرگزاری‌ها، قاسم سلیمانی، فرماندة سپاه قدس حکومت اسلامی به دستور مستقیم دونالد ترامپ در بغداد ترور شده! در اینکه سلیمانی واقعاً در تحولات منطقه چه نقشی ایفا می‌کرده‌ است، و یا اینکه اصولاً آیا وی را می‌باید شخصیتی کلیدی در مراودات «نظامی ـ امنیتی» به شمار آوریم، جای بحث و گفتگو فراوان خواهد داشت. چرا که، مبحث فوق نهایت امر تحلیل‌گر را به این مسیر خواهد کشاند که حکومت ملایان در تهران تا چه اندازه مستقل عمل می‌کند، و اصولاً حوزة اختیار عمل‌اش تا کجاست. با این وجود، قتل یک نظامی عالیرتبه خارجی در عراق، آنهم به فرمان مستقیم رئیس‌جمهور ایالات متحد، عملی است که نمی‌تواند بدون تبعات گسترده باقی بماند. دونالد ترامپ با «قبول» رسمی این عملیات تروریستی در عمل موضع کاخ‌سفید را در افکار عمومی جهان به شدت تضعیف کرده، و علیرغم «به‌به‌ و چه‌چه‌» جوجه‌های ترامپ که اینجا و آنجا باد در بادبان وی می‌اندازند، ترور سلیمانی هزینة تبلیغاتی بسیار سنگینی بر گردن ترامپ خواهد انداخت.

همانطور که انتظار می‌رفت، در فردای این ترور، همچون دیگر میعادهای تنش‌زا، طرف‌های مربوطه به بمباران‌های دیپلماتیک و تبلیغاتی بر علیه یکدیگر نشسته‌اند. مقام معظم حکومت اسلامی، شیخ نصرالله، حسن روحانی و ... آمریکا را حسابی «تهدید» کرده‌، روزهای سختی را در منطقه برای این «قدرت جنایتکار» پیش‌بینی ‌کرده‌اند! و در آمریکا نیز کمدی موزیکالی به مراتب مضحک‌تر از جمکران به راه اوفتاده. وزیر امور خارجه یانکی‌ها، علیرغم «قبول مسئولیت» ترور فرماندة سپاه قدس ملایان خواستار «آرامش» طرف مقابل می‌شود! دونالد ترامپ نیز، مست از بادة پیروزی، به شیوه‌های مرسوم خود دست به گردن‌کلفتی‌های توئیتری زده! با این وجود، داده‌های منطقه‌ای به صراحت نشان می‌دهد که فصل نوینی از برخوردهای نظامی، ایدئولوژیک و عقیدتی در راه خواهد بود. در واقع، ترور سلیمانی به هیچ عنوان نمی‌تواند فتیلة این بحران را روشن کرده باشد. از منظر واشنگتن، بحران در راه بوده، و ترور سلیمانی می‌تواند به عنوان عکس‌العمل در برابر بحرانی تلقی گردد، که آمریکا جهت خروج از آن مفری برای خود نمی‌دیده است.

البته اگر هارت و پورت توئیتری ترامپ را جدی بگیریم و کاخ‌سفید را واقعاً در قفای این ترور ببینیم، مسلماً باید بپذیریم که دولت آمریکا تبعات منطقه‌ای چنین عملی را نیز پیشتر محاسبه کرده. ولی به استنباط ما به هیچ عنوان چنین نیست، و شاید به همین دلیل باشد که امروز از واشنگتن دو ندای متضاد به گوش می‌رسد؛ ندای صلح‌طلبی از زبان وزیر امور خارجه، و رجزخوانی و جنگاوری از بلندگوهای کاخ‌سفید!

در همینجا بگوئیم، تحلیل ما از مسائل عراق به هیچ عنوان با موج تبلیغاتی‌ای که به راه اوفتاده هماهنگ نیست. به صراحت دیده‌ایم، که 16 سال پس از اشغال نظامی عراق توسط ارتش آمریکا، واشنگتن بارها و بارها نشان داده که اصولاً تمایلی به تأمین آرامش، تشکیل یک حکومت مسئول، و برقراری روابط اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی قابل قبول در اینکشور ندارد. آمریکائی‌ها ترجیح داده‌اند که با «اخ‌وتف» یک دستگاه فاسد، بی‌لیاقت، مذهبی و قومی و بومی و بی‌اختیار و بی‌مسئولیت را بر ملت عراق تحمیل کنند، باشد تا زمینة مناسب جهت چپاول ثروت‌های ملی، و خصوصاً نفت و گازطبیعی این کشور برای شرکت‌های آمریکائی فراهم باشد. واشنگتن در عراق سیاستی جز چپاول دنبال نمی‌کند. سیاستی که به صراحت منافع نامشروع یانکی‌ها را بازتاب می‌دهد، هر چند ادامة آن می‌تواند مشکلات ژئوپولیتیک برای دیگر کشورها، خصوصاً قدرت‌های بزرگ جهانی به همراه آورد. و این است دلیل آغاز آنچه ما بالاتر «بحران» خوانده‌ایم.

در چارچوب همین تحلیل است که نقش امثال سلیمانی و دیگر عوامل حکومت اسلامی در عراق نیز از سایه‌ها خارج شده، معنا و مفهوم می‌گیرد. اینان در واقع، طی 16 سال گذشته آتش‌بیاران همین معرکة آمریکائی بوده‌اند. به جنگ شیعی‌وسنی دامن زده‌اند؛ با کردها گاهی نشست‌وبرخاست، و برخی اوقات درگیری نظامی به راه انداخته‌اند؛ آب به آسیاب محافل جنگ‌طلب اسرائیل سرازیر کرده‌اند؛ به صورت زیرجلکی از عوامل محلی آمریکائی‌ها به صور نظامی و امنیتی حمایت کرده‌اند؛ در ظاهر و به صورت تبلیغاتی نیز در حال «جنگ با استکبار» به سر می‌برند! مسلم است که اگر قرار باشد این «روند» انسان‌ستیز از کشور عراق رخت بربندد، حذف فیزیکی امثال سلیمانی می‌تواند سرآغاز تلقی گردد.

به استنباط ما، برنامة درگیری در سفارتخانة ایالات‌متحد که چند روز پیش «اجرائی» شده بود، قسمتی از مجموعه عملیاتی به شمار می‌رفت که واشنگتن جهت جلوگیری از همین «بحران» به راه انداخت، هر چند به دلائلی قادر به تکمیل آن نشد. آمریکا قصد داشت در برابر رشد این «بحران» که نهایت امر نیازمند تغییر سیاست‌های کلان آمریکا در خاورمیانه می‌شد، به حساب خود «سد» سکندر بسازد. بله، اگر سفارتخانة ایالات‌متحد به اشغال طرفداران حزب‌اللهی‌ها در آمده بود،‌ و احیاناً چند رأس تفنگ‌چی نیز اسیر این حضرات می‌شدند، ایالات‌متحد در افکار عمومی جهان،‌ با یک چک‌ سفید امضاء‌ از این عملیات سر بیرون می‌آورد. در خروجی این برنامه، آمریکا می‌توانست هر عملیاتی که دل‌تنگ‌اش می‌خواهد در عراق، سوریه، کردستان، و حتی ایران و ترکیه اجرائی کرده، آن را تحت عنوان حمایت از «دیپلمات‌های آمریکائی» به خورد جهانیان دهد. و به همین دلیل بود که متظاهران «محترم» و «ضدآمریکائی» توانسته بودند با استفاده از کارت‌های دیجیتال عبور که فقط به مقامات مشخصی داده می‌شود، از مراحل امنیتی منطقة سبز یک به یک عبور کرده عملاً به ساختمان سفارتخانة یانکی‌ها برسند! سئوال روشن است، چه کسی، جز مقامات امنیتی دولت دست‌نشاندة آمریکا در عراق، می‌توانست این کارت‌ها را در اختیار اینان قرار دهد؟!

از سوی دیگر، مهم‌ترین پایگاه بالگرد هوانیروز ایالات‌متحد در عراق، در یک کیلومتری منطقة سبز مستقر شده، و اگر شرایط آنچنانکه ادعا می‌شود بحرانی بوده، به چه دلیل بالگردها به «یاری» سفارتخانة آمریکا نشتافته‌اند؟ بله، برنامة مسخره‌ای که به احتمال زیاد توسط وزارت خارجه و جهت جلوگیری از استعفای زودهنگام پمپئو روی میز گذارده شده بود، همانطور که دیدیم با افتضاح به شکست انجامید، در نتیجه، واشنگتن مجبور شده در عراق دست به یک پاک‌سازی امنیتی بزند. در چارچوب همین پاک‌سازی است که امثال سلیمانی با بمب یا موشک و غیره منفجر می‌شوند.

با این وجود، همانطور که بالاتر نیز عنوان کردیم، مسئلة مهم در حال حاضر به هیچ عنوان عراق، ترور سلیمانی، عکس‌العمل‌های «قهرمانانة» مقام معظم جمکران، و .... نیست. مهم بحرانی است که پس از فرار آمریکا از سوریه آغاز شده، و به احتمال زیاد طی چند روز آینده پای به عراق خواهد گذارد. بحرانی که آمریکا شاید هیچ برنامة مشخصی جهت رودرورئی با آن نداشته باشد. ورای این معضل بسیار مهم، اینک رئیس جمهور ایالات‌متحد نیز مجبور شده مسئولیت رهبری یک عملیات تروریستی را شخصاً بر عهده گیرد! نقشی پذیرفته که در ادامة تحولات سیاسی در خاورمیانه خصوصاً در چارچوب روابط با قدرت‌های بزرگ جهانی، و در ارتباط با ملت‌های منطقه، هزینه‌هائی بسیار سنگین برای واشنگتن به همراه خواهد آورد.




Profile

Saeed SAMAN

Author:Saeed SAMAN
Iranian Politics
Saeed Saman Blog

Latest Entries

Latest Comments

Latest Trackbacks

Monthly Archive

Category

Blog friend list

Display RSS link.

انگولک‌چی در توئیتر

Search Form

RSS

Link

Add this blog to links